تبليغاتX
<-صلوات یادت نره رفیق---آزغ->

دو تكه پارچه ساده و سپيد بگير *** بپيچ بر تن خود، بوى صبح عيد بگير

گرفته سينه تو، در تراكم ابرى! *** براى باز شدن بارش شديد بگير

بگير سر بالا مثل نخل در شجره *** كه گفته سر پايين چون درخت بيد بگير

گناه كردى؟ باشد! مگر چه كرده خدا؟ *** بگو ببخش نفهميده ام! نديد بگير

بيا و فكرنكن بسته مى شود اين در *** چقدر قفل به خود بسته اى، كليد بگير

نياز نيست به ذكر و دعا بيا نزديك *** و ذكر ساده يارب و يامجير بگير

دلت شكسته اگر، در كنار كعبه گذار! *** بيا ز دست خدا يك دل جديد بگير

چقدر بوى رضايت گرفته اى حاجى! *** خدا خريده ترا، حالت شهيد بگير

تولد تو مبارك برو! خداحافظ *** قبول شد حج ات، از خدا رسيد بگير!

سيد محمدحسين ابوترابى

 به قول منتظر:

...احرام می بندی.خلوتی می گیری و یک بار برای همیشه ،مردن خویش را به نظاره می نشینی...موتوا قبل ان تموتوا...

اگر روزه ،تمرین زندگی بی خوردن و آشامیدن است.احرام ،تمرین زیستن بی تمام زندگی است.

احرام یعنی تحریم هر چه تو را به اندازه ی لحظه ای به خود مشغول می کند.

اینک تو را رختی باید به رنگ بی رنگ ترین رنگ دنیا.رختی به رنگ مرگ،همان که لحظه ای بیشتر با تو فاصله ندارد و تو به اندازه ی تمام آرزوهایت از آن دوری.

بعدالتحریر:امروز فکر می کردیم راجع به این که جماعتی برای این سفر سال ها انتظار می کشند ولی ما دلمان در این چند روز مابقی  دارد می پوسد

دچار برزخ شده ایم!




لينك ثابت تایم التحریرسه شنبه 1387/08/28ساعت 14 بقلم::احسان.ع::

اين چند كه درآني غنيمت مي دار
    بگذشت و دگر آمدني نيست تو را
    چقدر زود كوچك شدم از نوع بزرگش. و چقدر زود بزرگ شدم، بزرگ از نوع كوچكش. عزيزي مي گفت مگر هر هفته بايد بياييد اينجا و من برايتان سخنراني كنم؟ يك بار هم خودت براي خودت سخنراني كن! مي خواهم درباره تاريخ بگويم... تاريخ زندگي و نه زنده گي يك انسان. تجسمش كن... نه اصلابيا با هم مي رويم به اولين ساعات دنياي خودمان. داشتم بازي مي كردم كه يك دفعه يكي دست و پايم را گرفت و از دنياي خودم كشيدم بيرون. نمي شناختمش، لباس سفيد تنش كرده بود. خيلي لحظه سختي بود اما گذشت و من عادت كردم كه ديگه در دنياي خودم نباشم. كمي گذشت و يكي از بزرگترها آمد تا در گوشم چيزي زمزمه كند هرچه فكر كردم نفهميدم چه مي گويد اما يادم آمد در عالم ذر كه بودم خدا از من و بقيه پرسيد: «الست بربكم؟: آيا من پروردگار شما نيستم؟» ما هم نواي «قالوا بلي: بله!» سرداديم. احساس كردم اين آقا كه دارد توي گوشم زمزمه مي كند در مورد آن گفته من حرف مي زند. كمي گذشت، ياد گرفتم راه بروم و حرف بزنم. هر وقت خوردم زمين كسي دلش به حالم سوخت و بلندم كرد اما گاهي كه جلوي بعضي ها مي خوردم زمين مي گذاشتند كه خودم بلند بشم هرچند دلشان مي سوخت اما من بايد خودم ياد مي گرفتم. اطرافيان همين هايي بودند كه هستند شايد بهتر و خوبتر چون آن موقع ها كه من كوچك بودم آنها هم سنشان كمتر بود. كم كم ياد گرفتم در حرف هايم سياست داشته باشم و گاهي برحسب نياز زندگي خودم و ديگران به دروغ عزيز(!) متوسل بشم و واقعاً اگر دروغ نبود چه مي شد.
    سال اول دبستان بود كه يادمان دادند بخاطر جايزه و نمره درس بخوانيم تازه از آن بالاتر اينكه ياد مي دادند كه اگر خوب درس نخوانيم و نمره هاي بيست- بيست نياوريم آدم خوبي نيستيم. در كلاس هاي بالاتر درس رياضي داشتيم؛ همين درسي كه معناي لغوي اش يعني سختي. خيلي ها از رياضي مي ترسيدند ولي آنوقت ها هيچكس به ما ياد نداد با اين سختي بايد مبارزه كرد و نبايد گفت رياضي سخت است؛ فقط به ما ياد دادند هركسي كه رياضي اش بهتر باشد باهوش تر است و اين باهوشي يعني خيلي از بقيه بچه ها بهتر است. پايه هاي بالاتر درس ديني هم داشتيم و به ما ياد دادند هركه نمره بالاتري آورد، در نتيجه او ديندارتر است و اين معيار يعني اينكه او كلاسش بالاتر است و برتر از بقيه است! ولي كسي به ما ياد نداد كه حتي اگر در اين درس بيست هم بياوريم بالاتر از ما هم هستند و كسي به ما نگفت اين زندگي نامه هايي كه از ائمه عليهم السلام مي خوانيد يعني خيلي راه داريم تا برتر شويم و تنها ياد گرفتيم درس ديني يعني تاريخ زندگاني چندتا آدم خوب كه حالاهم نيستند و به ما چه ربطي دارد كه... اصلاً ما بايد ديني بيست شويم تا معدلمان بالابرود و از ما تعريف(!) كنند. ماه هاي رمضان كه مي آمد به خودمان مي باليديم كه ما هنوز به سن تكليف نرسيده ايم ولي روزه مي گيريم و چقدر از بقيه دوستانمان سرتريم.
    تاريخ هم داشتيم و بايد نمره ما بالامي شد تا باز از برترين ها محسوب شويم و اگر بيست مي آورديم با تعاريف خود به ما تلقين مي كردند كه از كل تاريخ و جهان آدم خوبتر و برتري هستيم. كمي بزرگتر شديم و دوران راهنمايي. احساس بزرگ شدن كرديم. و هرگاه كار خوبي كرديم باز احساس كرديم بايد از ما تعريفي به عمل بيايد و اگر اين كار به تعريف از ما ختم نمي شد يعني كاري است بيهوده.
    دروغ گفتن و شوخي هاي زننده هم كه چاشني اين احساس بزرگ شدن بود و مسخره كردن كوچكترهامان كه آنها هيچ از زندگي نمي فهمند. حالاديگر مسخره كردن و باكلاس بودن را كاملاً ياد گرفته بوديم و به دبيرستان رفتيم. و در آن حال بود كه مي گفتيم «زندگي شيرين مي شود» چون كارهاي خوب را در محضر عموم دوستان و معلم ها و آشنايان انجام مي داديم و كارهاي بد را يواشكي. البته اينجا را نمي گويم كه كم كم در اين دوره انجام برخي كارهاي بد هم شد عين حقيقت و آزادي. نماز خواندن شد عين برتري و دروغ گفتن شد عين سياست و دانشمندانه تدبير كردن در كارها. مدينه فاضله مان شد شهري كه در آن همه آزادند و هركار خوب و بدي كه مي خواهند انجام مي دهند و كسي هم نمي گويد اين كار را انجام بده و يا نده. دين برايمان شد بايدها و نبايدهايي كه عالمان ديني از روي سختگيري هايشان به ما گفته اند انجام دهيد. از قرآن همان خداي بخشنده را فهميديم كه هر كار بد و خوبي بكني او دوستت دارد و اي بابا دينداري ديگر چه صيغه اي است؟ خدا مي بخشد. و الان در نوجواني و جواني مانده ايم كه چه كنيم. خسته ايم. از دنيا، زمانه، زندگي و حتي از دست خودمان. گاهي هم جسارت مي كنيم و از دست خدا هم خسته مي شويم. كودكي از دست رفته. بله! از دست رفت. حداقل من تمام 11سال كودكي را از دست دادم و حتي اين شش سال نوجواني ام را و شما را هم نمي دانم چند سال از جواني تان را. اين كودكي قرار نبود از دست برود. در عالم ذر اگر اينگونه به من فهمانده مي شد كه بله را به اين آساني نمي گفتم؛ جبر كه نبود عشق بود كه بله را مي گفت. كودكي ما كه از دست رفت و هنوز به اين نكته آگاه نشده ايم كه او كه از ما سؤال كرد و ما به خدا بودنش با عشق شهادت داديم بهتر از ما مي داند كه بايد چه كنيم و چه نكنيم، كجا برويم و كجا نرويم و چه بگوييم و چه نگوييم. افسوس و هزاران افسوس كه دنيا و زندگي دروغيني كه اطرافيان در كودكي برايمان ساختند، جواني آنها و كودكي ما را نيز تباه كرد. انديشيدن به اين كودكي مقدمه ايست تا حواسمان باشد نوجواني و جواني مان... كاش يادمان نرود تنها او كه در زمين خوردن ما در كودكي دلش سوخت اما دستمان را نگرفت هم اوست كه در ناباوري به ما ياد داد بايد بزرگ شد و به انتظار ننشست تا ديگري زندگي مان را بسازد. كودكي از دست رفته يعني عبرت. يعني تا همين الانش هم خيلي از كارهايمان براي ديگران بود، براي نمره بود براي احسنت و آفرين و جايزه بود...
    عبرت كودكي از دست رفته، يعني خدا عشق است و دين، دانه هاي دل سفره عاشقي ...
    راستي تا به حال به اين فكر كرديم كه از وقتي جسم مان دارد روزبه روز بزرگ تر مي شود، روحمان چقدر كوچكتر مي شود؟ روز اول كه ما را آن پرستار دوست داشتني از دنياي خودمان بيرون آورد آيا بلد بوديم دروغ بگوييم؟



لينك ثابت تایم التحریریکشنبه 1387/08/26ساعت 10 بقلم::احسان.ع::