تبليغاتX
<-صلوات یادت نره رفیق---آزغ->
 پیش نوشت:

« وَ مَنْ یَتَوَكَّلْ عَلَی اللَّهِ فَهُــوَ حَسْــبُهُ إِنَّ اللَّهَ بالِغُ أَمْــرِهِ قَدْ جَــعَلَ اللَّهُ لِكُلِّ شَــیْ‏ءٍ قَـــدْراً » (طلاق / 3)

وهر كس بر خـــدا توكــــل كند، كفایت امـــرش رامی‌كند، خـــداوند فـرمان خود را به انجام مـی‌رسـاند، و خـــدا بـرای هرچیــــزی اندازه‌ای قــــرار داده است.

اصل حرف:

بسم الله

ليالي قدر براي ما تعيين كننده است. صرف آمرزش گناهان مرده ها مطرح نيست. اينها يكي از زواياي فرعي ليله قدر است. شرح صدر طلب كردن، ظهور ولي عصر را مسئلت كردن، گسترش فرهنگ اسلامي را خواستن، وفاق ملي را مطرح كردن، كينه ها را از دل زدودن و صدها معارف و معالي ديگر در صدر خواسته هاي ماست؛ آمرزش گناهان هم جزء خواسته هاي ماست. ولي عمده آن است كه گناه رخت بربندد، نه گناه بيايد و آمرزيده شود! عمده آن است كه از خدا بخواهيم كه اهل معصيت نباشيم،از خدا بخواهيم كه آن توفيق را، آن معرفت را، آن محبت را به ما عطا كند كه ما هم ليله قدر بشويم.

تو ليله القدري، بدان؛ البت در صورتي كه از ليله القبري بيرون بيائي! همه بزرگان به ما گفتند: اگر از ليله القبري به درآمدي،ليله القدر مي شوي! اينكه در درونش گورستان فتنه هاست، گورستان غيبت هاست، گورستان آمال و آرزوهاست، شكمش هم گورستان حرام هاست؛ اين « ليله القبر» است، نه ليله القدر!

اگر انسان از ليله القبري به درآمد، « ليله القدر» مي شود؛ آنگاه خير من الف شهر مي شود، يك نفر بيش از هزار نفر مي شود، آنگاه كم من فئه قليله غلبت فئه كثيره باذن الله خواهد شد. يك شب اگر بر هزار ماه فضيلت دارد، يك انسان هم بر هزار گروه فضيلت دارد. در صورتي كه از ليله القبري به دربيايد، ليله القدر بشود.و اگر كسي قرآن در جان او جلوه كرد، او همين ليله القدر را در حوزه ايماني خود خواهد داشت.

مرحوم امين الاسلام طبرسي در ذيل اين آيه كه خداي سبحان برخي را در دوران سالمندي به نسيان مبتلا مي كند، منكم من يرد الي ارذل العمر لكيلا يعلم من بعد علم شيئا (حج/5)؛ اين حديث نوراني را نقل كرد: الا قلبا قد راي القرآن. مگر قلبي كه ظرف قرآن باشد، در دوران پيري به نسيان مبتلا نمي شود و خدا چنين قلبي را هم عذاب نمي كند بنابراين آمرزش گناهان يكي از فوائد جزئي اين ادعيه است. عمده، گسترش اسلام است و ظهور ولي ماست، عمده رفع نفاق و حضور و حصول نفاق است و صدها خير و بركت و مانند آن.

تمام/.

دعایمان کنید...

 

ته مانده:

اومدم آشتی کنم با تو به مولا آخدا///روتو بر نگردونی وقتشه حالا آخدا

هرچی ام طرف بَده باز تو به روش نمیاری///پیش مردم نزنی پرده مو بالا آخدا...

راستی ارباب جان از شما التماس دعای ویژه داریم...دعای مان کن آقا جان...دعای مان کن

و من الله توفیق و علیه تکلان

 




لينك ثابت تایم التحریرسه شنبه 1388/06/17ساعت 1 بقلم::احسان.ع::

بسم الله

آقاي لحظه هاي پرالتهاب من!
جهان در پشت ميله هاي زندان «چه كنم» گرفتار است و زمين با همه وجود خود «ظهر الفساد في البر و البحر بما كسبت ايدي الناس» را احساس مي كند.

 

این روزها پر بود از عیدها و تبریکات و میهمانی های رنگ وارنگ که نمیدانی به کدامش بروی و با چه قشر بنشینی و برخیزی.چیزی که مرا فکری خودش می کند این دلگیری  و یادآوری حال و هوای مدینه است که یک هو وسط این اعیاد یاد بین الحرمین... یاد باب علی... یاد قبرهای بی چراغ بقیع...یاد کلمن های یک رنگ آب زم زم...یاد عطر ستون های مسجدالنبی و یاد خانه ی مادر را می می اندازد به سرت و صدایش گوش اشک هایت را کر می کند

آقای چشم های بارانی!

بدجور دل مان گرفته است... خنده های مان عمق ندارد ،ای وارث حسین!

این اعیاد هرچند مرهمی است بر دل های خسته ی شیعیان...اما آقا جان امسال در ولادت حسین هم غمی نهفته بود...این غم نهادینه مان شده...تا تو نیایی و دادمان نستانی...تا نیایی و عقده هامان  را نگشایی غم پایان ندارد...

 

سلاله فاطمی

بگذار تا اعتراف كنم كه اگر به اندازه جرعه اي عاشقت بوديم مي آمدي. نيستيم كه نمي آيي...
مگذار تسبيح نگاهمان از فرط جدايي دانه دانه شود...
اللهم بلغ مولانا الامام الهادي المهدي(عج)

 




لينك ثابت تایم التحریرپنجشنبه 1388/05/15ساعت 2 بقلم::احسان.ع::

اين چند كه درآني غنيمت مي دار
    بگذشت و دگر آمدني نيست تو را
    چقدر زود كوچك شدم از نوع بزرگش. و چقدر زود بزرگ شدم، بزرگ از نوع كوچكش. عزيزي مي گفت مگر هر هفته بايد بياييد اينجا و من برايتان سخنراني كنم؟ يك بار هم خودت براي خودت سخنراني كن! مي خواهم درباره تاريخ بگويم... تاريخ زندگي و نه زنده گي يك انسان. تجسمش كن... نه اصلابيا با هم مي رويم به اولين ساعات دنياي خودمان. داشتم بازي مي كردم كه يك دفعه يكي دست و پايم را گرفت و از دنياي خودم كشيدم بيرون. نمي شناختمش، لباس سفيد تنش كرده بود. خيلي لحظه سختي بود اما گذشت و من عادت كردم كه ديگه در دنياي خودم نباشم. كمي گذشت و يكي از بزرگترها آمد تا در گوشم چيزي زمزمه كند هرچه فكر كردم نفهميدم چه مي گويد اما يادم آمد در عالم ذر كه بودم خدا از من و بقيه پرسيد: «الست بربكم؟: آيا من پروردگار شما نيستم؟» ما هم نواي «قالوا بلي: بله!» سرداديم. احساس كردم اين آقا كه دارد توي گوشم زمزمه مي كند در مورد آن گفته من حرف مي زند. كمي گذشت، ياد گرفتم راه بروم و حرف بزنم. هر وقت خوردم زمين كسي دلش به حالم سوخت و بلندم كرد اما گاهي كه جلوي بعضي ها مي خوردم زمين مي گذاشتند كه خودم بلند بشم هرچند دلشان مي سوخت اما من بايد خودم ياد مي گرفتم. اطرافيان همين هايي بودند كه هستند شايد بهتر و خوبتر چون آن موقع ها كه من كوچك بودم آنها هم سنشان كمتر بود. كم كم ياد گرفتم در حرف هايم سياست داشته باشم و گاهي برحسب نياز زندگي خودم و ديگران به دروغ عزيز(!) متوسل بشم و واقعاً اگر دروغ نبود چه مي شد.
    سال اول دبستان بود كه يادمان دادند بخاطر جايزه و نمره درس بخوانيم تازه از آن بالاتر اينكه ياد مي دادند كه اگر خوب درس نخوانيم و نمره هاي بيست- بيست نياوريم آدم خوبي نيستيم. در كلاس هاي بالاتر درس رياضي داشتيم؛ همين درسي كه معناي لغوي اش يعني سختي. خيلي ها از رياضي مي ترسيدند ولي آنوقت ها هيچكس به ما ياد نداد با اين سختي بايد مبارزه كرد و نبايد گفت رياضي سخت است؛ فقط به ما ياد دادند هركسي كه رياضي اش بهتر باشد باهوش تر است و اين باهوشي يعني خيلي از بقيه بچه ها بهتر است. پايه هاي بالاتر درس ديني هم داشتيم و به ما ياد دادند هركه نمره بالاتري آورد، در نتيجه او ديندارتر است و اين معيار يعني اينكه او كلاسش بالاتر است و برتر از بقيه است! ولي كسي به ما ياد نداد كه حتي اگر در اين درس بيست هم بياوريم بالاتر از ما هم هستند و كسي به ما نگفت اين زندگي نامه هايي كه از ائمه عليهم السلام مي خوانيد يعني خيلي راه داريم تا برتر شويم و تنها ياد گرفتيم درس ديني يعني تاريخ زندگاني چندتا آدم خوب كه حالاهم نيستند و به ما چه ربطي دارد كه... اصلاً ما بايد ديني بيست شويم تا معدلمان بالابرود و از ما تعريف(!) كنند. ماه هاي رمضان كه مي آمد به خودمان مي باليديم كه ما هنوز به سن تكليف نرسيده ايم ولي روزه مي گيريم و چقدر از بقيه دوستانمان سرتريم.
    تاريخ هم داشتيم و بايد نمره ما بالامي شد تا باز از برترين ها محسوب شويم و اگر بيست مي آورديم با تعاريف خود به ما تلقين مي كردند كه از كل تاريخ و جهان آدم خوبتر و برتري هستيم. كمي بزرگتر شديم و دوران راهنمايي. احساس بزرگ شدن كرديم. و هرگاه كار خوبي كرديم باز احساس كرديم بايد از ما تعريفي به عمل بيايد و اگر اين كار به تعريف از ما ختم نمي شد يعني كاري است بيهوده.
    دروغ گفتن و شوخي هاي زننده هم كه چاشني اين احساس بزرگ شدن بود و مسخره كردن كوچكترهامان كه آنها هيچ از زندگي نمي فهمند. حالاديگر مسخره كردن و باكلاس بودن را كاملاً ياد گرفته بوديم و به دبيرستان رفتيم. و در آن حال بود كه مي گفتيم «زندگي شيرين مي شود» چون كارهاي خوب را در محضر عموم دوستان و معلم ها و آشنايان انجام مي داديم و كارهاي بد را يواشكي. البته اينجا را نمي گويم كه كم كم در اين دوره انجام برخي كارهاي بد هم شد عين حقيقت و آزادي. نماز خواندن شد عين برتري و دروغ گفتن شد عين سياست و دانشمندانه تدبير كردن در كارها. مدينه فاضله مان شد شهري كه در آن همه آزادند و هركار خوب و بدي كه مي خواهند انجام مي دهند و كسي هم نمي گويد اين كار را انجام بده و يا نده. دين برايمان شد بايدها و نبايدهايي كه عالمان ديني از روي سختگيري هايشان به ما گفته اند انجام دهيد. از قرآن همان خداي بخشنده را فهميديم كه هر كار بد و خوبي بكني او دوستت دارد و اي بابا دينداري ديگر چه صيغه اي است؟ خدا مي بخشد. و الان در نوجواني و جواني مانده ايم كه چه كنيم. خسته ايم. از دنيا، زمانه، زندگي و حتي از دست خودمان. گاهي هم جسارت مي كنيم و از دست خدا هم خسته مي شويم. كودكي از دست رفته. بله! از دست رفت. حداقل من تمام 11سال كودكي را از دست دادم و حتي اين شش سال نوجواني ام را و شما را هم نمي دانم چند سال از جواني تان را. اين كودكي قرار نبود از دست برود. در عالم ذر اگر اينگونه به من فهمانده مي شد كه بله را به اين آساني نمي گفتم؛ جبر كه نبود عشق بود كه بله را مي گفت. كودكي ما كه از دست رفت و هنوز به اين نكته آگاه نشده ايم كه او كه از ما سؤال كرد و ما به خدا بودنش با عشق شهادت داديم بهتر از ما مي داند كه بايد چه كنيم و چه نكنيم، كجا برويم و كجا نرويم و چه بگوييم و چه نگوييم. افسوس و هزاران افسوس كه دنيا و زندگي دروغيني كه اطرافيان در كودكي برايمان ساختند، جواني آنها و كودكي ما را نيز تباه كرد. انديشيدن به اين كودكي مقدمه ايست تا حواسمان باشد نوجواني و جواني مان... كاش يادمان نرود تنها او كه در زمين خوردن ما در كودكي دلش سوخت اما دستمان را نگرفت هم اوست كه در ناباوري به ما ياد داد بايد بزرگ شد و به انتظار ننشست تا ديگري زندگي مان را بسازد. كودكي از دست رفته يعني عبرت. يعني تا همين الانش هم خيلي از كارهايمان براي ديگران بود، براي نمره بود براي احسنت و آفرين و جايزه بود...
    عبرت كودكي از دست رفته، يعني خدا عشق است و دين، دانه هاي دل سفره عاشقي ...
    راستي تا به حال به اين فكر كرديم كه از وقتي جسم مان دارد روزبه روز بزرگ تر مي شود، روحمان چقدر كوچكتر مي شود؟ روز اول كه ما را آن پرستار دوست داشتني از دنياي خودمان بيرون آورد آيا بلد بوديم دروغ بگوييم؟



لينك ثابت تایم التحریریکشنبه 1387/08/26ساعت 10 بقلم::احسان.ع::