بسم الله
زائر مدینه بگذار سخنی گویمت
به روضه منوره که رسیدی دیگر سراغ کوچه ی بنی هاشم را مگیر، چون بوی حق می داد همه را محو کرده اند( مانند بقیع که این روزها فقط حائلی سرخ رنگ را شاهدی )، اما اگر شال قرمز های سعودی مجالت دادند و توانستی صورتت را به دیوار خانه ی بی بی بگذاری و اشکواره های چشمانت را که هم آهنگ با دلت نغمه سرایی می کنند پشت دیوار پنهان کنی کمی دقت کن!
هنوز صدای کم سویی به گوش می رسد که بوی در سوخته می دهد، گویی دارد یک رباعی را زم زمه می کند:
داني که چرا سرشک محبوس علي است؟
يا آه چرا به سينه مانوس علي است؟
يک مرد نبود ست بگويد نامرد!
اين زن که تو ميزنيش ناموس علي است
پ.ن:
تسلیت!

سعادتی بود بعد از مدیدی دوری از وطن کوتاه زمانی که به رسم تصادف نیز حلول سال ۱۴۳۰ قمری را شامل می شد مجاور حریم حضرت رضا سلام الله علیه بودیم
نایب الزیاره ی دوستان بودیم برسم رفاقت...
یا حق
مدینه بوی مادر می دهد ، بوی مادر سادات ، بوی مادر شیعیان ، بوی فاطمه(س) ، بوی مادر بی نشان ، بوی غربت ، بوی در سوخته...
تا به حال انقدر دلتنگ نشده بودم
جا دارد دوباره بنویسم "عمر سفر عجب کوتاه بود!"
انگار همین چند دقیقه پیش بود ، یادش بخیر هفته ی گذشته همین حوالی بود آمده بودیم مدینه برای وداع ، روضه النبی ، خانه ی مادر ، بین الحرمین ، بقیع غریب و اشک های حسرت بار و بغض اندود شیعیان بود که از پشت میله ها در گلوها به آرامی می شکست و وهابیون شال قرمز را به هراس می انداخت.

آری ، خلقت زمین و زمینیان ، آسمان و افلاکیان همه طفیلی ِ وجودِ محمد (ص) و مادر ِ شیعیانِ علی و خاندان پاکشان است
آه که چقدر زمین شرمنده است از این همه ظلم و جور ِ دشمنانِ قسم خورده ی آل الله ، به راستی شجره ی ملعونه همین هایند که حتی به قبور ِ این منجیانِ مظلوم ِ بشریت رحم نکردند و نمی کنند و غربت را به تمام معنا برای همه به تصویر می کشند.
آقا جان بیا که حوصله از سر فراتر است.
یا حق
بسم الله
الم یان للذین آمنوا ان تخشع قلوبهم لذکر الله
آیا هنوز وقت آن نرسیده است که دل های مومنین به یاد خدا خاشع و نرم گردد؟(حدبد-16)
بی مقدمه بگویم عمر سفر عجب کوتاه بود...
وا حلفاه...
انگار همین دیروز بود برای اخذ تاشیره الجنّه بار سفر به بلاد کفر بستیم .
.
.
.
قرار بود این پست من باب شاد باش عید بر غدیریون قلم بخورد
عرض تبریکات ما را بپذیرید
یا حق(!)
شورت کات نوشت:جمله بالا حقیقتاْ بهانه است, راستش فعلاْ دل و دماغ نوشتن نداریم شاید به خاطر این باشد در این رزمایش سه روزه لباس نقش های زیادی را به تن کردیم
عند الابتدا مُردیم , عریان شدیم وکفن پوشیدیم
احرام بستیم
پروانه شدیم و به گرد خانه ی یار پروانه وار گردیدیم
هاجر شدیم و سعی کردیم میان صفا و مروه
از حرم رانده شدیم
بیابان گرد شدیم
ابابیل شدیم و سجیل ها مان را شلیک کردیم
ابراهیم شدیم و اسماعیل مان را , وجودمان را , در قربانگاه سر بریدیم
اکنون می فهمم که قبل از رفتن گمانم صحیح نبود , خیال می کردم لباس احرام برازنده ام نیست اما نه , گویا تنها جامه ای که در این سفر به قواره ی آدمی می آید همان کفن است...
-احرام دل ببند که جان مبتلای اوست!
اگر مجالی بود تقدیمت می کنم , سوغات سفر را می گویم ( البت در این موقف احوط اعمال , استلزام در مالیدن صابون به بطون مبارک است!)
بعد التحریر: عند الانتها واجب العرضیم بر نکته ای : دست آقا جان مان را می بوسیم که اسباب تمتع , برای بی استطاعتی چون من را مهیا نمودند .
همین!
یا علی